در حیاط کوچک



من نمی‌خوام همه‌ش بیام در مورد پیرزن حرف بزنم. شبیه آدم‌های بدجنس شدم با اینطور ماجرا تعریف کردنم. در واقع ما نسبتاً با هم خوب هستیم. اگه می‌گم نسبتاً اون نسبت دیگه‌اش "بد هستیم" نیست. فقط اون نسبت خالیه. که من با چنگ و دندون و قساوت قلب خالی نگه‌ش داشتم. چاره‌ای نداشتم. آخه کیس مناسبی برای حرف زدن نیستم. برای هیچکس. چه برسه به پیرزن‌ها. و اصلاً نزدیکی بیشتر، اصطکاک بیشتر هم می‌آره که نیازمند نزدیک بودن پیوسته‌ست تا اینکه زمانی برای حل و فصل شدنش پیش بیاد یا توی همین مسیر پیوسته محو بشه که من واقعاً وقت ندارم پیوسته نزدیک‌ش باشم یا ضربتی اختلافی رو برطرف کنم. پس سعی می‌کنم اصلاً ایجاد نشه. از همه مهم‌تر اینکه این روزها درس دارم. خیلی زیاد. و خیلی مشغول‌م.
و الآن دوباره پیرزن اومد و قضیه‌ی گربه‌ها رو یادم انداخت...
پیرزن ادعا می‌کنه گربه‌ها در بالکن رو باز می‌کنن و میان داخل. برای همین توی اون اتاقی که بالکن داره نمی‌خوابه. اما چند وقت یک بار گربه‌ها رو می‌بینه. وقتی می‌پرسی چطوری گربه‌ها اومدن تو اتاق می‌گه در بالکن رو باز کردن. من تا به حال نه این گربه‌ها رو دیدم و نه صدایی شنیدم. الآن هم که پیرزن اومد گفت "نزدیک بود جیغ بکشم. گربه‌ها اومده بودن تو اتاق." دوست داشتم جیغ می‌کشید تا من هم از نزدیک با این گربه‌هایی که بلدن در بالکن رو باز کنن آشنا بشم... اما اگه واقعاً گربه‌ای در کار باشه چی؟

ادامه‌ی این داستان جنایی در نیمه شب...

خب من الآن رفتم در بالکن رو چک کردم. با کلید قفل نمی‌شه اما قطعاً با هل دادن ده تا گربه هم باز نمی‌شه. اگه فرض کنیم یکی‌شون می‌ره رو کول اون یکی تا دستش به دستگیره برسه باز نیاز به این داره که از جانب خدا قدرت زیاد و انگشت داشته باشه تا بتونه دستگیره رو بچرخونه.
فعلاً که پیرزن یه کمد کوچیک رو گذاشته جلوی در بالکن.

پایان داستان جنایی.


(تا دفعه‌ی بعد کی پیش بیاد گربه‌ها از سد کمد پشت در هم بگذرن.)


۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۰۸
رارا

به "یک روز خوب با دوستم توی کافه" و لیوان قهوه‌ای که تو عکسه نگاه می‌کنم. یاد دوستی می‌افتم که همون شب اول فیلتر شدن اینستا بی تفاوت، به سختی به اینستا اومده بود تا عکسی از همایشی که توش شرکت کرده بود رو بذاره استوری‌ش. همون که چند ماه قبل که گفتم رای نمی‌دم با فحش‌هاش شست منو. چشم تو چشم.
انگار اتفاقی نیفتاده. هرکسی خودش رو جوری کنار می‌کشه و به ندیدن می‌زنه که... چرا من اینها رو نمی‌فهمم؟ چرا می‌گن رای بدیم تا مثل کره شمالی نشیم و تظاهرات نکنیم تا مثل سوریه نشیم. و الان چی شدیم؟ در عین حال اینکه مثل بچه‌ی خوب به خواسته‌های نظام گوش می‌دن، ازش بدشون میاد و می‌خوان از کشور برن و به خیلی از روحانی‌ها توهین می‌کنن و آرزوی مرگ خیلی از رجال سیاسی رو دارن. چرا الان ساکتن؟ چرا حتی یه دفاع خشک و خالی هم از خودِ نفسِ اعتراض نمی‌کنن.
کسایی که می‌تونستن تاثیرگذار باشن از کوچکترین تا بزرگترین خودشون رو کنار کشیدن. اگه فردا روزی شعله‌ی همین تظاهرات پراکنده دامن همه رو گرفت. همین‌ها که روزها عکس خوشحال خودشون رو میذارن توی اینستا و زیرش متن غیرمستقیمی در مدح خودشون می‌نویسن. یا همون سلبریتی‌هایی که انگشت‌های بنفش‌شون رو تا نزدیک آسمون بالا برده بودن. یا همون‌هایی که دغدغه‌ی مردم رو داشتن... بی‌تقصیر هستن؟ وقتی می‌تونستن با حضورشون این موج رو به مسیر درست‌تری هدایت کنن. اما نکردن، نگفتن، ندیدن.
چرا من چیزی سر در نمیارم از این سکوت؟
---
چرا من انقدر ناراحتم و درگیر این چیزهام؟ من که نه از لحاظ مالی مشکلی دارم نه پرونده و ستاره‌ای دارم. شکر خدا مریضی خاصی هم ندارم که دنبال دارو و درمان باشم. چشم علیرضا رجایی چه ربطی به من داره یا مگه رضا شهابی فامیلمه؟ بابای منه مگه اونی که شش ماهه حقوق بهش ندادن؟ دشمنی ایران با دنیا و تحریم‌ها چه تاثیر خاصی رو زندگی من داره؟ اینکه روزنامه‌ها رو ببندن یا توی صدا و سیما "دروغ‌های سیستماتیک" بگن به کجای زندگی من لطمه میزنه؟ من که حتی شاید از اینجا برم.

۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۹
رارا

پیرزن از مرحله‌ی صدا شنیدن به مرحله دیدن نائل شده. می‌پرسه به جز من و تو کسی اینجا نبود الان؟ پرسیدم صدا شنیدید؟ گفت نه. ولی کاش می‌گفت آره. که منم خیال‌م راحت می‌شد که از صداهای همیشگی‌ش بوده. گفت نه و یه قدم اومد نزدیکتر. گفتم پس چی؟ لبش رو تکون داد اما چیزی نگفت. محکم گفتم، نه فقط من و شماییم و روم رو برگردوندم.
حالا یکی از ترس‌های من اینه کسی بیاد تو خونه. قاعدتاً همه می‌ترسن. اما من به صورت خاص از قدیم می‌ترسیدم. تا یک بار هم سرم اومد و تو اون لحظه مث چوب خشک شدم. اینطوری که شخص مورد نظر پشت در اتاق بود. من رفتم تا وسط اتاق. دیدمش. دوباره از کنارش رد شدم و در رو باز کردم اومدم بیرون. جیغ و داد کردن تا کمک بخوام که هیچی، چه برسه به اینکه بخوام در اون شرایط از خودم دفاعی هم بکنم. همچین تجربه‌ای دارم از واکنش‌م تو این لحظات.
حالا چه جوری خوابم ببره الآن؟
... اصلاً می‌خوام امشب تا خود صبح درس بخونم. :(

۰ نظر ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۱
رارا

باد پرده رو تکون میداد انگار که کسی از پنجره بخواد بیاد توی اتاق. نگران نبودم. لااقل نه وقتی با پیرزن هستم. که پیرزن ترس اصلی منه. مخصوصا شب‌هایی که صدای زنگ در می‌شنوه یا صدای زری رو که صداش می‌کنه. تا الان هروقت شب بیدار بودم این اتفاق افتاده. احتمالا وقت‌هایی هم که خوابم می‌افته. یعنی توی خواب حرف می‌زنه و مثل شبح توی خونه راه می‌ره.
امشب بیدار شد گفت می‌خواییم بریم؟ گفتم نه صب می‌ریم الان شبه بخوابید. گفت کجا می‌ریم؟ گفتم تویسرکان. گفت کجا؟ گفتم تویسرکان. پرسید کجا؟ گفتم تویسرکان. گفت تهران؟ گفتم... نه توی-سر-کان. گفت پس چرا زری صدام کرد. گفتم خواب دیدین. بخوابین شبه، بخوابین. پرسید ساعت چنده گفتم دو شب، بخوابین صبح می‌خواییم بریم. مکث می‌کرد بین حرف زدن. می‌دونستم که خوابه. یک ربع بعد دوباره پا شد. شال انداخته بود روی سرش. باز هم براش توضیح دادم برنامه‌ی صبح رو. رفت توی تاریکی آشپزخونه شروع کرد... نمی‌دونم چه کار می‌کرد صدای شرشر آب میومد. علاقه‌ای هم نداشتم بدونم. به هر حال خواب بود. حالا هرکاری می‌کرد که می‌کرد.
پاهام یخ زده بودن، پنجره رو بستم، خیالم مثل پروانه دور سرم می‌چرخید. از اول هفته بازدهی نداشتم و به زور خودم رو آروم نگه داشته بودم تا با خودم دعوا نکنم. توی همین فکرها بودم که ساعت پنج باز بیدار شد گفت باید بریم تویسرکان دیگه. خوشبختانه این بار می‌دونست کجا قراره بریم. گفتم الان که نه، بخوابین. ساعت رو پرسید و گفت دوره باید بریم. گفتم یک ساعت راهه، یک ساعت و نیم.
این بار آخری که عینک نداشتم بیشتر ترسیدم. می‌ترسم از وقتایی که پیرزن توی خواب حرف می‌زنه. خب می‌ترسم. احتمالاً اگه با هر کس دیگه‌ای هم که توی این خونه تنها بودم و اون یک دفعه شروع می‌کردن به حرف زدن و مثلاً بلند می‌شد می‌رفت سمت در و می‌گفت کیه کیه، می‌ترسیدم. پیرزن که موهای سفید برق گرفته داره که جای خود. وقتی عینک ندارم و نمی‌تونم حالت چهره رو وقت حرف زدن ببینم بیشتر می‌ترسم. آه، بله من کورم. (دنیام تار هست اما تیره نیست).


سر خاکیم بالای تپه. خلاف انتظار همه، سرد نیست. به درختای دور توی غبار نگاه می‌کنم. ترنم هی دورم می‌چرخه و حرف می‌زنه. باید جواب‌ش رو بدم وگرنه ول نمی‌کنه. دندون شیری‌ش افتاده. با حسنا سر به سرش می‌ذاریم و می‌خندیم. از بالا به جمعیت نگاه می‌کنم و عکس می‌گیرم. ناراحت نیستم و حواسم هم نیست انقدری که نمی‌فهمم مراسم کی تموم می‌شه. سعی می‌کنم به کسایی که می‌شناسم تسلیت بگم. کسی ناراحت نیست. قاطی می‌کنم که شاید درست‌تره لبخند بزنم و خیلی لطیف‌تر تسلیت بگم. به هر حال واقعاً جای ناراحتی هم نیست. پیرزنی مرده. من که خیلی نمی‌شناختم اما همین که خیلی مریض نبوده پس یعنی کسی رو اذیت نکرده. خدا رو شکر که اینطور مرده. کاش پیرزن‌ها و پیرمردهای اطراف من هم اینجور می‌مردن. هرچند هنوز هم دیر نیست (نیست؟) و دعا می‌کنم خدا قسمت‌شون کنه.
آدم‌ها خیلی باهام حرف می‌زنن. ممنوم ازشون که انقدر حرف می‌زنن. دیشب نخوابیدم و انبوه کارهایی که تا آخر هفته‌ی بعد باید انجام بدم دورم رو گرفتن. دیگه جای پروانه و شب پره‌ای نمونده. منتظرم برگردیم.

۰ نظر ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۲
رارا

با وجود این جریانات پیش اومده مثل روز روشن انتخابات بعدی رو میبینم که مردمِ خندان به مثابه‌ی شنگول و منگول و حبه‌ی انگور صف کشیدن که بین "بد و بدتر" انتخاب کنن. آخه مجبورن! هر ایرانی یک رای! رای ندی آریایی نیستی. جالب اینجاست بعد از انتخاب "بد" به حدی خوشحال میشن که باور نمیکنی این انتخاب اولشون نبوده باشه.

این روزها مردم توی خیابون دارن آخرین خرابکاری آریایی‌ها در چند ماه پیش رو پاک میکنن. (که شاید خرابکاری خودشون هم بوده) و آریایی‌های همیشه در صحنه (ی حماسه‌ی انتخابات) منتظر صدایی هستن که از روش تکرار کنن. و از دور چشم به این موج دوختن تا اگه آروم گرفت سرشون رو تکون بدن و بگن ما پیش بینی میکردیم این آخر رو و اگه اوج گرفت سوارش بشن. 

من طرفدار این آتشم. این آتش رو میپرستم اما نه اینکه خودم رو بخوام بندازم توش اما قیافه روشنفکرانه هم به خودم نمیگیرم. با وجود پایانی که اگر خدا بخواد غم انگیز  نمیشه... من طرفدار چیزی هستم که دقیقا این روزها داره اتفاق میافته. خدا کمک این مردم کنه. ان شاءالله ان شاءالله

(خیلی ها هم هر چهار سال یکبار طرفدار صندوقی میشن که پله پله ما رو به جهنم آورد.)

۰ نظر ۱۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۶
رارا

این روزها بهتر نفس می‌کشم. مثل هوای تازه‌ی بعد از رعد و برق. به آینده امیدوارم (حتی اگه کم). و به همین امید دلخوش کردم.

۰ نظر ۱۰ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۰
رارا



فکر نمی‌کنم بتونم چیزی رو درست کنم. کاش انقدر در حرکت بودم که نامرئی می‌شدم. اگه کسی کارم داشت نبودم. اگه کسی می‌پرسید کجام نبودم. اگه کسی می‌پرسید چه کار می‌کنم نبودم چون داشتم حرکت می‌کردم از در به دیوار از این اتاق به اون اتاق از این شهر به اون شهر از این جا به اون جا. همه ش حرکت همه‌ش حرکت.

نه... منظورم نیست که نباشم. باشم اما خودم انتخاب کنم نوع بودنم رو. در حال حرکت باشم. نه اینکه فرار کنم.

۰ نظر ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۰
رارا



رز می‌بینم یاد تلگرام مامان باباها می‌افتم.

۰ نظر ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۰
رارا

وقت‌ش شده بود که برم سر یخچال. به نیت انجیر رفتم. انجیرهای خیس خورده توی آب. با فکر به اینکه باید خیلی سرد شده باشن. اما سرد نبودن و لازم نبود مزه‌شون رو به زور از لابلای یخ‌شون تشخیص بدم. آفرین به انجیرها. خوب است پرتقال‌ها و لیمو شیرین‌ها هم یاد بگیرند. تو پذیرایی راه رفتم و به اینجا فکر کردم و آدمی که از صب تا شب درس می‌خونه چه حرفی داره بزنه. و باز یاد درس خوندنم افتادم مثل این روزا که نگاه ترک دیوار هم که می‌کنم آیاتی از درس خوندن توش می‌بینم.

گاهی نمیرسم برم چیزی بخورم. و اینجا کسی نیست که براش مهم باشه این چیزا. مگه بابا که اون هم خونه نیست. ولی بهم گفت پسته‌ها رو بخور. اما از اینجایی که من هستم راه دوریه تا اونجا رفتن. اینجا همه چی دوره به من. فقط پیرزن به من نزدیکه (تا نزدیک خرخره) و وقتی میرم طبقۀ بالا صدای پام رو می‌شنوه و موقع برگشتنم، می‌پرسه زری اومده؟ میگم نه. نیم ساعت بعد می‌پرسه زری اومد؟ میگم نه، من که صدای پا نشنیدم. طلبکارانه میگه اما من شنیدم. روی صورتم دست میکشم و میگم صدای باز شدن در هم نشنیدم. الان هم خیلی حوصله‌اش سر بره خودش پا میشه میره بالا و خونه رو خالی و عاری از نور می‌بینه و برمی‌گرده و میگه زری نیومده.

گفتن این حرف‌ها درست نیست. از پیرزنی که علاوه بر پیر بودن، آلزایمرش هم شروع شده چه انتظاری میشه داشت؟ از من باید انتظار داشت که به عنوان یک آدم از برخی جهات سالم صبورانه‌تر رفتار کنم.

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۵
رارا

سلام سلام

یه چیزی تعریف کنم مثل همینطور الکی که تو خوابگاه می‌نشستیم و چرت و پرت می‌گفتیم شبایی که منم حوصله داشتم حرف می‌زدم (نه اون باقی وقتایی که مث برج زهرمار از رو تختم تکون نمی‌خوردم و به حرف‌ها و خنده‌ها واکنش معقولی نشون نمی‌دادم.)

سر کلاس که واسه کنکور می‌رم جلسه سوم از سری جلسات ماه اول زود نرسیدم تا جلو بشینم. روی یه صندلی تک بین ردیف دوم و سوم نشستم. وسط کلاس دیدم یه پسره ردیف سوم نشسته و با خودکارهای رنگی مو به مو حرفای استاد رو می‌نویسه. چون خودم تغییر رشته دادم هر کلمه‌ای رو تو هوا می‌قاپیدم و می‌نوشتم و دیدن اینکه یکی دیگه همینطوره برام جالب اومد. چند باری که جا موندیم از رو دست هم نوشتیم و با خودم فکر کردم چه جای خوبی نشستم و بعد فراموش کرده بودم کلاً ماجرا رو تا ماه بعد که:

روز اول نشسته بودم تو کلاس، استاده پرسید کی سوال‌های ماه قبل رو حل کرده پسر پشت سریم گفت حل کرده برگشتم باهاش حرف زدم که مگه تو حل کردی؟ گفت آره و ایناها و یه کم حرف زدیم. چون تو اون کلاس جا نمی‌شدیم کلاسمون عوض شد و رفتیم یه جای دیگه (کلاس از 8 تا 8 هستش)  مستقر شدیم و با همین پسره کنار هم نشستیم و یک ساعتی گذشت تا دیدم یه مشت خودکار رنگی گرفت دستش. گفتم ئه این که همونه.

تا اون رون لحظه اصلاً فکر نکرده بودم تو صورتش نگاه کنم و فقط سرم تو جزوه‌اش بود و باهاش مکالمه داشتم. اون روز برای اولین بار دیدمش در واقع جلسه چهارم و بعد یادم اومد این همونیه که جلسه دوم هم با هم حرف زدیم. در این حد سرسری و سطحی آدما رو می‌شناسم و چند باری باید ببینم‌شون تا این سطوح روی هم جمع بشن و تصویر واضحی بهم بدن.

جلسه پنجم باز هم دیر رسیدم نشستم دم دست ترین جا. کی کنارم بود؟ البته که پسری با خودکارهای رنگی.

جلسه ششم ردیف جلو جا بود تا بشینم. اما کی ردیف سوم نشسته بود؟ البته که کنارش نشستم.

فردای جلسه ششم برای کی دلتنگ بودم؟

(خودآموزِ عشق در شش جلسه و کمتر)

روزا که دارم درس می‌خونم به کی فکر می‌کنم که داره چیکار می‌کنه؟ شبا که ساعت مطالعه‌هام رو جمع می‌زنم به کی فکر می‌کنم که امروز چقدر خونده؟

سارا می‌گه که عاشق نشدی نشدی حالا که شدی جای پسرته طرف.

پسرت رو پیدا کردی!

آره یه یه یه یه پنج سالی کوچیکتر مثلاً.

ولی کاش این اتفاق تو دانشگاه می‌افتاد. چقدر شیرین می‌شد همه چیز. منتظر کسی باشی که خودکارهای رنگی داره و ازت پنج سال کوچیکتر نیست. :/

اما دوستش دارم :)

بیست و هفت سالمه و دوستش دارم

دوستش دارم و طوری نیست!

---

اما چیزی هست این بین که حقیقت‌اش رو بخوام بگم...

یعنی شاید از اینکه خودکار‌های رنگی داره

از اینکه قیافه‌اش شبیه نقاشی‌هاییه که می‌کشم

حرف زدن‌ش که نشون می‌ده یه پسربچه س فقط

اینا رو دوست دارم.

این قصه رو دوست دارم

که کسی رو دوست داشته باشم

که کسی رو دوست داشته باشم که شروع دیدن‌ش مثل قصه‌ها بوده

شاید دقیقاً همین قصه تو کتابی نیومده

ولی قابلیت ش رو داره

و راستی خودکارهای تو دست منم رنگی شدن

این جور چیزا رو دوست دارم...

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۰
رارا